روزگار ما

خرید بک لینک

نمیدونم خوشحال باشم یاناراحت؟؟؟؟؟

واقعا نمیدونم چمه...

به هر کی میرسم ازم کوچیکتره و دانشجو هستش و کلی داره از زندگیش لذت میبره...

صبح تاشب تو باشگاه و کلاس و شهر گردی و خرید و وبا دوستاشون میگردنن لدت میبرن و اینقدر به خودشون میرسن که زشت ترین قیافه میشه حوری...

من الان 4ساله زندگیم شده کنکور.

نه تفریحی.

نه دوستی.

نه گردشی.

نه خرید درست و حسابی.

همه چی ختم شده تو کنکور...

اخرشم هنوز نتیجه نگرفتیم.

باور میکنید من 4ساله هیچ دوست حقیقی نداشتم؟

تواین 4سال تنها خرید رفتم.تنها قدم زدم.تنهایی تو پارک قهوه خوردم.تنهایی از خودم لذت بردم.

هرجای شهر میرم میبینم دسته ای باهم جمع شدن و میگن و میخندن.

دلم پر میکشه به چنین دورهمی هایی...

اما من همیشه یه کتاب دستم بوده و تنهایی نشستم رو نیمکت و دارم کتاب میخونم...

: (


دوران دبیرستان تو تیپ و مدل لباس همیشه بین دوستام زبون زد بودم.همیشه از روی لباسام کپی برمیداشتن..

اما الان کل لباسام شده یه مانتو مشکی که اصلا از روی سلیقه ام نیست.از روی بی حوصلگی و دل مردگیه...

: (

حتی یه وقت هایی فکر میکنم اگه قرار باشه برم پیش عشقم اصلا روم نمیشه این لباس رو بپوشم.


نمیگم چهره حوری دارم اما بدم نیستم.(بخوام بخودم برسم زمینه ش رو دارم)هر وقت خواستم بخودم برسم دیدم وقتشو ندارم و نمیشه اینقدر تایم بزارم برای چهره ودست که کسی انتظارشو نمیکشه.


من یه دختر مغرور ـ مهربون-- شدیدا اجتماعی ــ اهل رفت و امد ــشلوغ و شیطون بودم اما الان به مرحله ای از زندگی رسیدم که اسم مهمون میاد دادم میره هوا که چرا میان ؟هیج جا نمیرم و تنهام تو اتاقم.

دیگه از شیطنتم چیزی نمونده و همین طور از غرورم.

خیلی راحت غرورمو میزارم زیر پام...

خیلی زود عصبانی میشم و نمیتونم مدارا کنم...

بم یه دل ؛نازکی؛ و؛ شکستن؛ اضافه شده که خیلی زود تو خودم میشکنم.

این کنکور لعنتی چه بلاها سر ادم میاره.

متنفرم ازت...



من سال اول روزانه پرستاری و مامایی و تکنسین اتاق عمل شهرمون رو میاوردم امابخاطر پزشکی نرفتم.

اگه میرفتم الان تو طرحم بودم با 2میلیون و 500حقوق.

هیچوقت اینقدر زجر نمیکشیدم.

هیچوقت اینقدر تنهایی نمیکشیدم.

هیچوقت اینقدر ادمه بی ارزش حسابم نمیکردن.

خودم باگوشای خودم شنیدم که یکی از اشناها به دخترش که کنارکن نشسته بود گفت برو پیش زن داداشت بشین.قرار نیست با هرکسی دوست بشی.

و دیگه هیچوقت خونمون دخترشو نیاورد. : (

فکر کنم ترسید دخترش مثل من دیپلم بمونه.

حتما دیپلم بودن یه نوع مرضه که ترسیده به دخترش سرایت کنه.

اونلحظه دلم شکست و چشمام پر شد اما هیچوقت به کسی تعریفش نکردم تا امشب...

(این یه نمونه کوچیک بود)


خیلی دل شکستن های دیگه...

تک تک روزایی که تو این 4سال گذشت همه ش پر درد بود.

همه پر تیکه و تعنه بود.


باهمه اون دردا خودمو به اینجا رسوندم و پای ارزوم وهدفام موندم.

هدفی که بازم مشخص نیست بهش میرسم یانه؟؟؟؟؟


نمیدونم واقعا می ارزید که بمونم؟؟؟؟؟؟

نمیدونم زندگیم رو باختم ؟؟؟یا بردم؟؟؟؟؟؟


***کاش الان دانشجو پزشکی بودم و عشقمم کنارم بود------ اونموقع مطمعنم که بردم****


یک...

ما را در سایت یک دنبال می‌کنید

برچسب: روزگار ما,روزگار ما شهرام شبپره,روزگار مارو جدا کرد,روزگار ماتم شد,روزگار ما رخشان بنی اعتماد,روزگار ماتم شد کویتی پور,روزگار ماندنت کم بودو کوتاه,روزگار مادری,روزگار ما در مدرسه,روزگار مازیار, نویسنده: بازدید: 10 تاريخ: يکشنبه 2 آبان 1395 ساعت: 9:01

صفحه بندی