دومین سال کنکورم بود که دوستم دانشگاه ازاد پرستاری زد و رفت..اما من همچنان گیج و منگ و بدوون هدف زندگی میکردم....
یادم میاد اونموقع میگفت اگه من پرستاری قبول نشم میمیرم...
تمام ارزو ها و خواسته هاشو تو پرستاری می دید و درحد خودشم تلاش کرد و خداروشکر رسید...
بخدا من اصلا بهش حسادت نمیکردم..چون سال قبلش خود سراسری پرستاری رو میاوردم.
اخه چرا باید حسادت کنم؟ها؟واقعا دلیلی نداشت...
اما فکر کنم اون حسادت میکرده...
من اونموقع ها 1 سالی بود حرفه ای شیرینی رو شروع کرده بودم.برگشته بود به دوستم گفته بود که یاسمین بایدم بره شیرینی پزی و اشپزی یاد بگیره ....همینطوری باید خودشو به چشم بیاره....من فردا 1.5 حقوقمه نیازی به اینجور کارا ندارم....
: (
من از این حرفش خیلی ناراحت شدم و دلم شکست ازش و این شد که از هم جدا شدیم...
بعد از 3 سال امروز تو گروه دوستانمون پروفایلشو دیدم...هم حجابش و هم تیپش و چهرش کلی فرق کرده بود ...
نمیدونم چرا اما دلم گرفت...
دلم گرفت که چرا من اونموقع تلاش نکردمو و خودمو به جایی نرسوندم(البته از نظر همه اطرافیانم من یه ادم هنرمند موفقم...اما من موفقیت رو تو پزشک شدن میبینم)
*خداجونم میشه دستمو بگیری؟پناهم بدی؟؟؟؟
+کیک بستنی از منوهای اموزشی کلاس دسرم(چهارشنبه تدریس شد)
ما را در سایت یک دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 14